اندر بابِ «خود دوباره سازيدن»
امروز بعد از يک سالي که «به من قول بده»ي امير کوستوريتسا روي هاردم بود، يکدفعه هوس کردم ببينمش، متاسفانه بايد بگويم که چيزي نبود جز تکرار مکررات! کوستوريتساي اين سالها شده يک چيزي تو مايههاي «خسرو معصوميِ» ما که چون جنبه تعريف از فيلمش را ندارد و خودش و ايدههايش را آنقدر بازسازي ميکند تا حال آدم را به هم بزند. کوستوريتساي «به من قول بده» کلا چِت است، چِتتر از هميشه و تقريبا هر کاري دلش خواسته کرده (شايد اگر اسم او پشتِ کار نبود، خيلي از ايدههاي کارگرداني فيلم را ميشد در حد فيلمفارسي دانست!) فکر کنم حشيشِ استاد توي اين سالهاي اخير خيلي اعلي بوده که مُخش را تا اين حد پوکونده: واقعا ايدههاي ناب «زيرزمين» و «روياي آريزونا» کجا و کپي/پيستهاي متاخر «گربه سياه، گربه سفيد» (همين «زندگي معجزه است» و «به من قول بده») کجا؟ بعد از «زيرزمين» متاسفانه کوستوريتسا ديگر نتوانست فيلمي با آن قدرت بسازد (هر چند که خودِ زيرزمين هم در تاريخ سينما يک نمونه تک و عجيب و غريب است)
باز صد رحمت به «مارادونا» که تهِ تهاش با وجود اين که به اين نتيجه ميرسيدي که فيلم تاپي نديدهاي، ولي چند تا ايده بامزه و کوستوريتسايي و چند سکانس واقعا ناب و تاثيرگذار برايت باقي ميگذاشت که باعث ميشد لابهلاي آن بمباران فيلمهاي مستند جشنواره «سينما حقيقت»، تصوير متفاوتي از مارادونا را در ذهنت حک کند (آن سکانسي که مارادونا آمد توي کافه و زندگي خودش را در غالب يک آواز تعريف کرد، واقعا غوغا بود) بدي «مارادونا» اين بود که از فرط ايده و زيادي راش و دُز بالاي مشنگي و خودشيفتگيِ مزخرفِ کارگردان، نميدانست روايتش را چطوري شکل دهد، مشکل اين دو تا فيلم آخر هم اين است که نميداند ايده جديد را چطوري از دل همان فضاهاي تکراري فيلمهاي قبلي بيرون بکشد و دستِ آخر چون نميداند، همانها را دوباره تکرار ميکند. «به من قول بده» فيلم بدي نيست ولي براي آنهايي که کوستوريتسا را تعقيب ميکنند، هيچ چيز تازهاي ندارد.
توسط همشهری کاوه در 19 آذر 1387 8:00 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (19)
|
لینک (0)
نياز مبرم به چند تا آدم بي چاک و دهن
خيليهايي که اين وبلاگ را ميخوانند، انگ «غر زدن» بهام ميزنند (تازگيها پي بردهام غير از کامنتگذارها، کلي کامنتنگذار هم هستند که من عمرا فکر نميکردم خوانندهام باشند). خداييش شما بگوييد، از چي تعريف کنم؟ يکی از فيلمهای اصطلاحا «مطرحِ» امسال را نام ببريد که واقعا ارزشِ زدنِ دو کلمه حرفِ غيري کليشهاي و نو داشته باشد. فيلمي ارزش حرفزدن دارد که واقعا حرفي براي زدن داشته باشد، نميشود هم «پنهانِ» ميشاييل هانکه حرف براي زدن داشته باشد و هم «آتش سبزِ» استاد بزگوار سينماي مستند و غيرِمستند و اسطورهشناس و ايراندانِ انيشتنسيمايِ سينماي مفلوک و عقبماندة ما، جناب محمدرضا اصلاني و هم «کنعان» و هم «دعوت». اين وسط، منِ بيشعور، بعد از دو سال که از ديدنِ «پنهان» ميگذرد کماکان ميتوانم توي بحثها حرفِ تازه دربارهاش بزنم (تاکيد ميکنم: حرفِ تازه و غيرِکليشهاي)، ولی دعوت و آتشِ سبز را اصلا در حد بحث و جدل نميدانم، در مورد «کنعان» هم دستِ کم ميتوانم بگويم که در حالتِ خوشبينانه ميخواسته شبيه خيلي از نمونههاي موفق خارجي شود (که نشده، اما ماني حقيق واقعا اميدوار کننده است)
اين غر زدن ندارد که بعد از صد و خردهاي سال که از عمر سينماي ما ميگذرد، به ندرت ميتوانيم فيلمِ رنگييي لابهلاي فيلمهايمان پيدا کنيم که «لحنِ نوري و رنگي» داشته باشد؟ اين مسخره نيست که بُعد آرتيستيک و مثلا خلاقانة صداگذاري فيلمهاي ما در حد کارهاي کليشة (و نه نوآرورانه) فيلمهاي هاليوودي است؟ اين فاجعه نيست که هنوز خيلي از فيلمبينهاي حرفهاي ما فکر ميکنند که تکنيکهاي رواييِ فيلمنامه، حاصل کار تدوين است، فکر ميکنند که تدوينِ خوب يعني ريتم تند، کات زياد و زدن سر و ته همه پلانها؟ مسخره نيست که «طراحي صحنه» در کشور ما معمولا به معني «شلوغکردنِ صحنه» است؟ اين فاجعه نيست که حتي خيلي از فيلمسازهاي ما هم کماکان به همين سادگي و مسخرگي به سينما نگاه ميکنند؟ اين چيزها که واقعا ربط مستقيمی به دولت و حکومت ندارد، تهِ تهاش فيلم ديدن ميخواهد و تحليل و فکر و فکر و فکر (که توي اين سه تاي آخري ما تا حدودي ضعيف هستيم)
روزنامهنگارهاي ما که صدي نود، غير از مجيزگوييهاي ژورناليستي کار ديگري نميکنند. توي ايران همه عاشقِ موجِ نوي فرانسهاند، ولي حتي يک ذره هم از آن را درک نکردهاند و يک لحظه هم به خودشان اجازه نميدهند که مثل گدار و تروفو و شابرول و رومر و ريوت اين سينماي به لجن کشيده شده را، سر تا پا با فحش بشويند و چيز جديدي بخواهند (هر چند سينماي فعلي ما اگر خوب شود، تازه مي رسد به همان سينمايي که موجِ نوييها بهاش فحش ميدادند!) حداقل من توي اين تارنمايِ شخصي، اين اجازه را به خودم ميدهم که هر چه به ذهنم برسد بگويم، حتي اگر فردايش به اين نتيجه رسيدم که تند رفتهام. سينماي ما در حالِ حاضر به يک سري آدم باسواد و بي چاک و دهن احتياج دارد، نه آدمهاي تحليلگر و بيجرات و مصلحتانديش! متاسفانه من نه باسوادم، نه مصلحتانديش.
توسط همشهری کاوه در 12 آذر 1387 11:21 بֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (17)
|
لینک (0)
حرف زدن به سبک کيارستمي
قبل از تحرير: ديروز ايميلي با عنوان «نامه عباس کيارستمي به احمدينژاد» برايم آمده بود که طبيعتا قبل از خواندنش فکر ميکردم يکي از همين خاليبنديهاي اينترنتي است. راستش هنوز هم مطمئن نيستم راست است يا دروغ، ولي برايم جالب است که حتي اگر دروغ هم باشد، نويسندهاش خيلي خوب «دنياي روايي» کيارستمي را فهميده و آن را توي نامه پياده کرده است. شايد بد نباشد شما هم بخوانيد.

نامه عباس کيارستمي به احمدينژاد
پسرم وقتي ۵ساله بود روزي مشغول خوردن بيسکويت بود، دوستي از او بيسکويت خواست و من هم از او خواستم که بيسکويتي به من بدهد. اما بهمن يک بيسکويت بيشتر نداشت. بلاتکليف به هر دوي ما نگاه کرد که تنها بيسکويتش را به کدام يک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: «بيسکويت را به کسي بده که بيشتر دوستش داري». بهمن نگاهي به هر دوي ما انداخت و به من گفت: «بابا من تو را بيشتر دوست دارم اما دلم ميخواهد بيسکويتم را به او بدهم». هنوز نميدانم آن روز، آن بيست چند سال پيش، در ذهن پسر ۵سالهام چه گذشت که بيسکويتش را به آن ديگري داد که کمتر از من دوستش ميداشت. ولي من دليلي دارم که چرا رأيام را به ديگري خواهم داد.
آقاي احمدينژاد، براي من دلايل بسيار سادهاي وجود دارد که تو را بيشتر از او دوست دارم. تو براي من يادآور سال ۵۷ هستي. در آن زمان اخلاق، آرمان و از خودگذشتگي براي تغيير زندگي مردم مفاهيمي انتزاعي نبودند؛ چيزهاي طبيعي و جزيياتي زنده از روحيه و عملکرد ميليونها جوان معتقد و سالم و راستگويي بودند که ميخواستند از انقلاب فرصتي فراهم آورند تا طبقهي محروم جامعه شرايط بهتري براي زندگي داشته باشند. بعد از بيست و چند سال نگاه که ميکنم به وضوح آن اعتراض را همراه با افسردگي دروني تو را درک ميکنم. تو همچنان بيدروغ «ما»ي سال ۵۷ را زنده ميکني. من تو را دوست دارم چون نميتوانم به خودم راست نگويم که ميدانم آنچه ميگويي راست ميگويي. اين واقعيت است که در جهان کنوني قلههاي ثروت با دستاندازي به پلههاي قدرت جايي براي رشد مردم باقي نميگذارند.
در اين ميان، آقاي احمدينژاد اما چيزي وجود دارد که تو را در دنياي ۲۰۰۵ ما وصلهي ناجور ميکند. پس اکنون با کمال تأسف تو تنها به درد آن ميخوري که از دنيايي چنين آرمانباخته و بازيگر، افسرده شوي. دنيايي که در ۲۷ سال ساخته شده است و ما هم جزيي از اين دنيا هستيم. دنيا شرايط دشواري براي براي بازي راستگويان آفريده است اما همجنسان قادرند دست يکديگر را بخوانند و...
دوست عزيز، به سادگي بگويم ما نميتوانيم خود را در سال ۵۷ متوقف کنيم. ديگر آن باورها از زندگي واقعي رخت بربسته است و در معادلات سخت کنوني، ما تنها تصميمگيرندگان بازي نيستيم. تو درستتر از آن و اصولگراتر از آن هستي که بتواني در بازي پيچيدهي سياستگزاران آلوده به قدرت بازي کني، پس به قول مدرس «اکنون کسي لازم است که قاعدههاي بازي اين جهان را آموخته باشد»
براي همين من رأيام را به کسي ميدهم که او را کمتر از تو دوست دارم اما کسي توانمندتر از تو در درک وقعيتهاي امروز زندگي است. همهي اميدم آن است که او لااقل اينبار با عطف به آراي تو بداند هنوز مردم محروم ما چشم به راهاند. پس گوشهچشمي به طبقهي محروم داشته باشد و به سلامت ادارهي جامعه بها دهد. دوست عزيز من، تا کنون دو بار رأي دادهام و هر دو بار پشيمان. اين بار با آمادگي بيشتر بار ديگر پاي صندوق رأي خواهم رفت و اما رأيام را به ديگري خواهم داد که او را به اندازهي تو دوست نميدارم. روزگار غريبي است برادر...
توسط همشهری کاوه در 7 آذر 1387 0:00 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (25)
|
لینک (0)
پول اضافي
باران ميآيد، برف پاککن مدام به چپ و راست ميرود تا بلکم تصوير محو درخت سبز بيست و پنج سالهاي، براي لحظهاي واضحتر شود. صداي روي تصوير ميگويد: «اين درخت متعلق به همه ماست» و دست آخر برف پاککن ميايستد و قطرات باران تصوير درخت را به همان تاري و ناواضحي اوليه برميگرداند. اين تيزر جشنواره 25سالة فيلم کوتاه تهران بود: تصوير درختي سرسبز و بارور ولي ناشفاف. چرا؟
امسال حدود 3600 فيلم به دبيرخانه جشنواره رسيد که 1617 تايش ايراني بودند (203 فيلم تجربي، 458 مستند، 776 فيلم داستاني و180 انيميشن) از کنار اين عدد راحت رد نشويد، فقط براي اين که بهتر بفهميد که عظمت اين عدد چقدر است، تصور کنيد که ميانگين هر فيلم همان تايمِ استانداردِ 15 دقيقه باشد، با يک ضرب و تقسيم ساده ميتوان گفت که فقط در سال گذشته 24255دقيقه فيلم کوتاه، معادل 269 فيلم بلند سينمايي و تلويزيوني در ايران توليد شده که قسمت اعظمش با سرمايههاي شخصي و به صورت خودجوش به وجود آمده. آيا مردم عادي اين را ميدانند؟ چند نفر از اين توليد انبوه خبر دارند؟ آيا کسي اصلا ميداند که هر سال در کنار جشنواره پر زرق و برق و تقريبا به در نخورِ فجر هميشه يک جشنوارهاي هم بوده که خيلي از کلهگندههاي فعلي سينما را قبلتر از آن که اينقدر مطرح شوند، کشف کرده و بهشان بها داده؟ شايد بگوييد اصلا چرا بايد بدانند؟ جواب من همان عدد «269» است که پارسال «300» بود و سال قبلتر «333». بيست و پنج سال است که در همين روزهاي پاييزي عدهاي عشقِ سينما دور هم جمع ميشوند تا با هم فيلمهايشان را ببينند و دربارهشان حرف بزنند و بعضا حرف تندي زده شود و کسي خوشحال شود و کسي ناراحت و دست آخر هم اين اتفاق هيچ بُرد خبري خاص و تاثيرگذاري هم در زندگي مردم عادي (و حتي اکثر مسوولان و مديران دولتي) نخواهد داشت. عجيب نيست؟ 25 سال است که قرار است براي اکران اين فيلمها (که سالهاي اوليه جشنواره به زور به عدد 150 ميرسيده) فکري کنند ولي تا الآن به غير از چند تا اتفاق مقطعي و سطحي، آب از آب تکان نخورده. راستش کمي خندهدار است، چون اگر فقط به سوددهي مالي اين توليد انبوه هم فکر کنند، منطقي است که راهي براي پخشش پيدا کنند. دستِ کم براي توليد هر فيلم به طور متوسط 700هزار تومان خرج ميشود که باز با يک ضرب ساده ميتوان به اين نتيجه رسيد که سال پيش حدود 1120 ميليون تومان توي سطل آشغال ريخته شده (روي اين عدد هم کمي فکر کنيد). توليدي با اين حجم و بدون سوددهيِ از پيش تعيينشده و فکرشده آيا مبهم نيست؟ (بازاريابيهاي موردي را کنار بگذاريم) آن هم 25 سال پي در پي! اينجاست که ميتوان براي آن تصوير تار و محو تيزر جشنواره معنايي تراشيد: حتي برف پاککن هم در نهايت از حرکت ميايستد و بيخيالِ تميز کردن شيشه ميشود و باران دوباره همه چيز را تار ميکند. جشنواره مثل همان درخت سرسبز هميشه با هر کم و کيفي دوست داشتني و قشنگ بوده، ولي هر لحظه که ميخواهي به محتوايش (که عملا همان فيلمها و مسائل مربوط به آنهاست) بيشتر دقت کني و ازش بيشتر سر در آوري، تار و غير شفاف ميشود.

اینم پوستر جوات و بي ذوق جشنواره
توسط همشهری کاوه در 2 آذر 1387 0:00 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (10)
|
لینک (0)
متاسفم
واقعا غير از تاسف خوردن چه کار ميشود کرد؟ چند سال است که من هم جزو کساني هستم که در جلسات نقد و بررسي شبانة جشنواره فيلم کوتاه تهران، دارم گلويم را پاره ميکنم که «آقا جان، کپيزدن از روي فيلمهاي موفق دارد بين فيلمسازان کوتاه ما به يک فرهنگ تبديل ميشود و اين بد است، چرا؟» از اين فاجعهتر وضعيت جوايز است که يک قسمتش هميشة خدا به همين فيلمهاي «کپي» داده ميشود. چرا؟
واقعا وقتي آدم پوسيدهاي مثل طهماسب صلحجو با آن عقايد و نگاه کهنه و پوسيدهاي که نسبت به فيلم خوب و بد دارد، توي اين جلسات شده است «استاد نقد فيلم» و همه جلويش دولا و راست ميشوند، چه انتظاري غير از اين ميتوان داشت؟ وقتي اين آدم با حرفی به این بديهي مخالفت ميکند، چه ميتوان گفت؟ براي خودم و براي همه آن کساني که دارند توي اين مملکت فيلم کوتاه و مستند ميسازند (چه خوب، چه بد) واقعا از ته دلم متاسفم. مدام يادم ميرود که اينجا، هر ذره از خاکش «ايران» است و متعلق به «جمهموري اسلامي ايران»، چه گود زنبورکخانة و لبِ خط باشد چه سالن شماره3 سينما فلسطين
لینک مرتبط: یادداشت من در روزنامه اعتماد با عنوان «فرهنگ کپی سازي»
توسط همشهری کاوه در 24 آبان 1387 1:17 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (13)
|
لینک (0)
جشنواره چشم سوم (مومبای)
فيلم موچين در بخش مسابقه جشنواره «چشم سوم» که در شهر مومباي هند برگزار مي شود، پذيرفته شد
پي نوشت: اين هم آدرس و زمان نمايش موچين توي جشنواره ياري (قابل توجه يعقوب و زويا و رويا که مي خواستند بروند ببينند)
توسط همشهری کاوه در 6 مهر 1387 1:33 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (8)
|
لینک (0)
زيباترين محل کار دنيا
دو سال پيش که تصميم گرفتم از همشهريجوان بيايم بيرون و بروم دنبال کاري که دوست دارم، توي تاکسي ونک-توحيد داشتم مثل بچة دو-سه ساله که آبنباتش را يکي به زور ازش گرفته باشد، گريه ميکردم. ميدانستم که همان فردايش دلم تنگ ميشود و دوباره سري به آنجا ميزنم، ولي نميتوانستم با تصميم مازوخيستي خودم مقابله کنم. دقيقه به دقيقه دورتر ميشدم و اشکم بيشتر ميشد.
امروز عصر که نفيسه مرشدزاده خبر توقيف موقتي همشهريجوان را بهام داده، دوباره بعد از دو سال به طرز بچهگانهاي زدم زير گريه. تلفن تمام شد و بياختيار اشکم سرازير شد. چطور ميتوان آن آسانسور خراب روی اعصاب را فراموش کرد؟ «پاچه»هاي دکتر، خنده هميشگي جواد، تصميمهاي روي اعصاب علي قنو، سلاخيهاي مطبوعاتي محمد (که نميدونم چرا همهاش دامن منو ميگرفت!)، اون پينت بال لعنتي، جنگولکبازيهاي دوستداشتني محمدرضا، سيگارهاي کف به کف رضا، تعريفهاي حسرتبرانگيز حبيبه جعفريان از کتابها و فيلمها، تيکههاي انفجاري احسان لطفي، افکار آغشته به خونِ احسان ناظم، فک دائمالجنبان فاطمه، خندههاي مثلا دوستانهي فريد حداد، افکار غيرِ قابل پيش بينيِ علي، افههاي تا حدودی روشنفکرانهی سعيد، وقار نفيسه مرشدزاده، دوستي خانم عبدالهيان، ... (بقيهاش رو حال ندارم بنويسم!)
کاري نميتوانم بکنم. حتي حوصله ندارم بنشينم و به جاي اين خزعولات يک چيز درست و درمان بنويسم. تف به ذاتت عمو صفار. تف به ذاتتان که روز به روز داريد اين مملکت را بيشتر شبيه لجنزار تبديل ميکنيد. تف. بر فرض که مجله را هم بستيد، آدمهايش را چه کار ميکنيد؟
پينوشت (بعد از 5 روز): همشهريجوان رفع توقيف شد و اين هفته دوباره روي كيوسكهاست. ولي من كماكان روي تفهايم اصرار دارم، حتي بيشتر از قبل
توسط همشهری کاوه در 25 مرداد 1387 1:37 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (39)
|
لینک (0)
جشنواره ياری
فيلم کوتاه «موچين»، در جشنواره ياری که شهر اوپسالای سوئد برگزار می شود، پذيرفته شد.

توسط همشهری کاوه در 22 مرداد 1387 2:18 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
لینک (0)
دوباره جونو
بر حسب اتفاق يک فيلم خوب کشف کردم به اسم«Hard Candy» (چيزي تو مايه هاي شکلات سفت، ولي کلا معني فارسي درستي نتوانستم برايش پيدا کنم، حدس مي زنم يک اصطلاح خاص بايد باشد. راستي اسم آلبوم 2008 مدونا هم همين است)
فيلم اساسا دو تا بازيگر بيشتر ندارد و 90 درصدش توي يک خانه ميگذرد. داستاني به شدت پرکشش و عجيب و غريب دارد و يکي از بازيگران محبوبم هم توش بازي ميکند: الن پيج، همون دختري که توي «جونو» فوقالعاده ظاهر شده بود. پيج توي اين فيلم هم نقش يک دختر نوجوان را بازي ميکند و به مراتب بهتر و پختهتر از جونو خودش را نشان ميدهد (هرچند که دو سال قبل تر از جونو ساخته شده است). گفتم اين کشفمو به اطلاع ملت صبور و قدرتمندمان (به زعم رييسجمهور محترم) برسانم که لال از دنيا نروم. فقط از الآن بدانيد که يک جاهاي فيلم زياد از حد ساديستي است، ولي اگر تحمل داشتيد و تا آخرش ديديد، مطمئن باشيد که يکي از تجربههاي دوستداشتني فيلم بينيتان خواهد بود.
توسط همشهری کاوه در 26 تیر 1387 2:32 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (8)
|
لینک (0)
گزارشگر خشن
اسکورسيزي هم در کنار پکين پا، جان وو، تارانتينو، پازوليني و يکي سري از کارگردانان نوظهور آسياي شرقي جزو داعيه داران نمايش خشونت در ساختار سينمايي فيلم هايش است. با اين تفاوت که نه مانند پکين پا و جان وو به سمت جنبه هاي تغرلي و شاعرانه صحنه هاي خشن مي غلتد و نه مانند تارانتينو از آن ور بام مي افتد و هر جور خشونت آمريکايي را دستمايه هجويه هاي پست مدرنيستي روایی اش قرار مي دهد.

دوربين اسکورسيزي در صحنه هاي خشن (مثل صحنه هاي زد و خورد فيلم هاي گاو خشمگين، دار و دسته نيويورکي، کازينو و يا حتي صحنه خونين فاحشه خانة همين راننده تاکسي) معمولا مثل ناظرِ گزارشگر عمل مي کند (قصد پايين آوردن ارزش کار اسکورسيزي نيست) اگر قرار است جک نيکلسون براي ادب کردن دي کاپريو در «از دست رفتگان» دست شکسته و کچ گرفته او را دوباره بشکند و دردي که دي کاپريو مي کشد با همان کيفيت به تماشاچي منتقل شود، پس چه بهتر که اين صحنه در يک نماي بازِ گزارشي نشان داده شود تا يک سري نماهاي گول زنک بسته. اگر قرار است تراويس (دنيرو) در راننده تاکسي همه فاحشه خانه را به خون بکشد، پس چه بهتر که بعد از همه آن نماهاي باز، صحنة به خون کشيده شده را براي آخرين بار از بالا ببينيم (منظور همان تراولينگ سقفي معروف فيلم است)، اگر قرار است که گاو خشمگين روايت زوال جيک لاموتاي مشت زن از زاويه ديد خودش باشد، پس چه بهتر که در همه آن صحنه هاي مشت زني رينگ دوربين هم مثل جيک لاموتا به ميان رينگ برود و مثل خود او ضرب مشت خودش و حريفش را از نزديک لمس کند. تقريبا در بقيه صحنه هاي خشونت بار ديگر فيلم هاي اسکورسيزي هم با توجه به نوع روايت، دوربين با جانبداري زاويه ديد راوي، حالتي گزارشي به خود مي گيرد.

از اين حيث راننده تاکسي حال و هوايي ديگر دارد. راوي راننده تاکسي مردي است که تا چندي پيش داشته توي جنگل هاي ويتنام آدم مي کشته و حالا سرخورده و عصبي به شهرش برگشته تا مثل آدم يک کاري پيدا کند و روزگارش را بگذراند. راننده تاکسي بودن براي همچين آدمي مي تواند بدترين شغل باشد: از يک طرف شيشه ماشين او مثل پرده سينمايي است که در آن مي توان تمام کثافت جاري در خيابان ها و پياده رو هاي شهر را يک جا ديد، از طرف ديگر مسافرهايش که هر کدام سازي مخصوص مي زنند هم مي توانند به نوبه خود با اعصاب تراويس بازي کنند. روايت کلاژگونه راننده تاکسي، در واقع نمايانگر همان تمايلات گزارشگري اسکورسيزي است که اين بار از ديد تراويس ديده مي شود. گويي که شخصي (در اين جا تراويس) با يک دوربين وارد نيويورک دهه هفتاد شده تا از گند و کثافت کوچه و خيابان فيلم بگيرد، از کانديداي دروغگوي رياست جمهوري و وعده وعيدهاي الکي اش، از زنان خياباني که با پايين رفتن خورشيد کم کم سروکله شان پيدا مي شود، از پااندازي که حتي به يک دختر 12 ساله هم رحم نمي کند، از خودش که نمي تواند درست و درمان با يک دختر ارتباط برقرار کند و از هرچيز ديگري که ديدنش روح عاصي اش را عاصي تر مي کند. تراويس همه آن ها را به تماشاچي نشان مي دهد تا دستِ آخر بتواند او را همراه خودش قانع کند که بالآخره يک جايي بايد صداي آدم در بيايد، يک جايي بايد با خشونت تمام فرياد زد و به قلب اين کثافت زد. وقتي تراويس اسلحه اش را بر مي دارد و تمام آدم هاي داخل فاحشه خانه را قتل عام مي کند، کمتر کسي است که از رفتارش متعجب شود، چون تمام فيلم در راستاي انتقال حس انزجار دروني تراويس به تماشاچي چيده شده. همذات پنداري شديد تماشاچي با تراويس مهمترين دليلي است که قتل و عام انتهايي را در سالن سينما موجه جلوه مي دهد. اين توجيه هم برآمده از همان رويکرد گزارشي اسکورسيزي است، طبيعي است که وقتي کارگردان با حوادثِ چيده شده در فيلم نامه، برخوردي رئاليستي مي کند، تماشاچي هم در اکثر موارد با تصميمات داستاني کاراکتر اصلي همراه مي شود. اسکورسيزيِ راننده تاکسي، تماشاچي اش را مجاب مي کند که بايد خشن بود و خشونت تنها راه ممکن است.
توسط همشهری کاوه در 16 تیر 1387 11:23 قֽظֽ |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
لینک (0)